حسن حسن زاده آملى

171

هزار و يك كلمه (فارسى)

مىشود كه انسان موحّد نباشد . موحّد آن است كه هيچ از اين صفات را براى حق ثابت نكند و بگويد : خداوند بالا و پستى تويى * ندانم چه اى آنچه هستى تويى به هستيش بايد كه خستو شوى * ز گفتار بيكار يكسو شوى دليل اين كه موحّد نيست اينكه صفت غير از موصوف است . ايمان غير از خود مؤمن است عدالت غير از خود عادل است . شخصى مؤمن نيست مىآيد دليل مىشنود و مؤمن مىگردد . فاسق موعظه مىشنود ، گفتگوى بهشت و جهنم بگوشش مىرسد ، عادل مىشود و توبه مىكند . اگر خداوند هم اين طور صفت داشته باشد آن وقت مركب مىشود از ذاتى و صفتى . بنابراين است كه عقيده ما اين است كه صفات الهى عين ذات است يعنى مىبيند نه مثل ما ، كه ديدن‌مان طور ديگرى است و به عضو ديگرى است غير شنيدن ، بلكه او تمامش بينائى است و تمامش شنوائى است عضو على حده براى ديدن ندارد ، و عضو ديگر براى شنيدن ، بالتمام مىبيند و بالتمام مىشنود و كيفيت هر دو يكى است . خود حضرت امير عليه السّلام در جاى ديگرى مىفرمايد : « كمال توحيده الإخلاص له ، و كمال الإخلاص له نفي الصفات عنه ؛ لشهادة كلّ صفة أنّها غير الموصوف ، و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصفة . « 1 » و نيز حضرت در جواب اعرابى كه در جنگ جمل از معنى « واحد » پرسيد ؛ آن معنى « واحد » كه صحيح است بر خداوند ( عزّ و جلّ ) اطلاق شود ، فرموده : إنّه أحديّ المعنى ، يعني به أنّه لا ينقسم في وجود و لا عقل و لا وهم ، كذلك ربّنا ( عزّ و جلّ ) « 2 » . اين عبارت عبارت فيلسوفى است كه با شاگردان فاضل خود صحبت كند . فقط فرق امير المؤمنين عليه السّلام در مقام حكمت با افلاطون و ارسطو و شيخ الرئيس و

--> ( 1 ) - نهج البلاغه ، ص 39 ، خطبهء 1 ، چاپ صبحى صالح . ( 2 ) - بحار الأنوار ، ج 3 ، ص 206 - 207 .